برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۷۵

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
 
فریاد حافظ این همه آخر بهرزه نیست
هم قصّه‌ٔ غریب و حدیثی عجیب هست
اگرچه عرض هنر پیش یار بی‌ادبیستزبان خموش ولیکن دهان پر از عربیست
پری نهفته رخ و دیو در کرشمهٔ حسنبسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست
درین چمن گل بیخار کس نچید آریچراغ مصطفو' با شرار بولهبیست
سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شدکه کام بخشی او را بهانه بی سببیست
به نیم جو نخرم طاق خانقاه و رباطمرا که مصطبه ایوان و پای خم طنبیست
جمال دختر رز نور چشم ماست مگرکه در نقاب زجاجی و پردهٔ عنبیست
هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجهکنون که مست خرابم صلاح بی‌ادبیست
بیار می که چو حافظ هزارم استظهار
بگریهٔ سحری و نیاز نیم  
خوشتر ز عیش و صحبت و باغ[۱] و بهار چیستساقی کجاست گو سبب انتظار چیست
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمارکس را وقوف نیست که انجام کار چیست
  1. در نسخهٔ خ: ز عیش صحبت باغ (بدون دو واو عاطفهٔ اوّل)