این برگ همسنجی شدهاست.
۴۴
| ۶۲ | مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست | تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست | ۲۵ | |||
| واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس | طوطی طبعم ز عشق شکّر و بادام دوست | |||||
| زلف او دام است و خالش دانهٔ آن دام و من | بر امید دانهٔ افتادهام در دام دوست | |||||
| سر ز مستی برنگیرد تا بصبح روز حشر | هرکه چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست | |||||
| بس نگویم شمّهٔ از شرح شوق خود ازانک | دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست | |||||
| گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا | خاک راهی کان مشرّف گردد از اقدام دوست | |||||
| میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق | ترک کام خود گرفتم تا براید کام دوست | |||||
| حافظ اندر درد او میسوز و بیدرمان بساز | ||||||
| زانکه درمانی ندارد درد بیآرام دوست | ||||||
| ۶۳ | روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست | در غنچهٔ هنوز و صدت عندلیب هست | ۷۷ | |||
| گر آمدم بکوی تو چندان غریب نیست | چون من دران دیار هزاران غریب هست | |||||
| در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست | هر جا که هست پرتو روی حبیب هست | |||||
| آنجا که کار صومعه را جلوه میدهند | ناقوس دیر راهب و نام صلیب هست | |||||
| عاشق که شد که یار بحالش نظر نکرد | ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست | |||||