برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۷۴

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
۴۴
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوستتا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفسطوطی طبعم ز عشق شکّر و بادام دوست
زلف او دام است و خالش دانهٔ آن دام و منبر امید دانهٔ افتاده‌ام در دام دوست
سر ز مستی برنگیرد تا بصبح روز حشرهر‌که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست
بس نگویم شمّهٔ از شرح شوق خود ازانکدردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست
گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیاخاک راهی کان مشرّف گردد از اقدام دوست
میل من سوی وصال و قصد او سوی فراقترک کام خود گرفتم تا براید کام دوست
حافظ اندر درد او میسوز و بی‌درمان بساز
زانکه درمانی ندارد درد بی‌آرام دوست
روی تو کس ندید و هزارت رقیب هستدر غنچهٔ هنوز و صدت عندلیب هست
گر آمدم بکوی تو چندان غریب نیستچون من در ان دیار هزاران غریب هست
در عشق خانقاه و خرابات فرق نیستهر جا که هست پرتو روی حبیب هست
آنجا که کار صومعه را جلوه میدهندناقوس دیر راهب و نام صلیب هست
عاشق که شد که یار بحالش نظر نکردای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست