برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۶۲

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
۳۲
بدرد و صاف ترا حکم نیست خوش درکشکه هر چه ساقی ما کرد عین الطافست
ببر ز خلق و چو عنقا قیاس کار بگیرکه صیت گوشه نشینان ز قاف تا قافست
حدیث مدّعیان و خیال همکارانهمان حکایت زر‌دوز و بوریا بافست
خموش حافظ و این نکتهای چون زر سرخ
نگاهدار که قلّاب شهر صرّافست
در این زمانه رفیقی که خالی از خللستصراحی می ناب و سفینهٔ غزلست
جریده رو که گذرگاه عافیت تنگستپیاله گیر که عمر عزیز بی‌بدلست
نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بسملالت علما هم ز علم بی  
بچشم عقل در این رهگذار پرآشوبجهان و کار جهان بی‌ثبات و بی‌محلست
بگیر طرّهٔ مه چهرهٔ و قصّه مخوانکه سعد و نحس ز تأثیر زهره و زحلست
دلم امید فراوان بوصل روی تو داشتولی اجل بره عُمر رهزن املست
بهیچ دور نخواهند یافت هشیارش
چنین که حافظ ما مست بادهٔ ازلست
گل در بر و می در کف و معشوق بکامستسلطان جهانم بچنین روز غلامست