برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۵۶

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.
۲۶
 اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولیاساس هستی من زان خراب آبادست
 دلا منال ز بیداد و جور یار که یارترا نصیب همین کرد و این از آن دادست
 
برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ
 
کزین فسانه و افسون مرا بسی یادست
 تا سر زلف تو در دست نسیم افتادستدل سودازده از غصّه دو نیم افتادست
 چشم جادوی تو خود عین سواد سحرستلیکن این هست که این نسخه سقیم افتادست
 در خم زلف تو آن خال سیه دانی چیستنقطهٔ دوده که در حلقهٔ جیم افتادست
 زلف مشکین تو در گلشن فردوس عذارچیست طاوُس که در باغ نعیم افتادست
 دل من در هوس روی تو ای مونس جانخاک راهیست که در دست نسیم افتادست
 همچو گرد این تن خاکی نتواند برخاستاز سر کوی تو زآن رو که عظیم افتادست
 سایه‌ی قدّ تو بر قالبم ای عیسی دمعکس روحیست که بر عظم رمیم افتادست
 آنکه جز کعبه مقامش نبد از یاد لبتبر در میکده دیدم که مقیم افتادست
 
حافظ گمشده را با غمت ای یار عزیز
 
اتّحادیست که در عهد قدیم افتادست