برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۵۷

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.
۲۷
 بیا که قصر امل سخت سست بنیادستبیار باده که بنیاد عمر بر بادست[۱]
 غلام همّت آنم که زیر چرخ کبودز هر چه رنگ تعلّق پذیرد آزادست
 چگویمت که بمیخانه دوش مست و خرابسروش عالم غیبم چه مژدها دادست
 که ای بلندنظر شاهباز سدره نشیننشیمن تو نه این کنج محنت آبادست
 تو را ز کنگرهٔ عرش میزنند صفیرندانمت که در این دامگه چه افتادست
 نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آرکه این حدیث ز پیر طریقتم یادست
 غم جهان مخور و پند من مبر از یادکه این لطیفهٔ عشقم ز رهروی یادست
 رضا بداده بده وز جبین گره بگشایکه بر من و تو در اختیار نگشادست
 مجو درستی عهد از جهان سست نهادکه این عجوز عروس هزار‌دامادست
 نشان عهد و وفا نیست در تبسم گُلبِنال بلبل بیدل که جای فریادست
 
حسد چه میبری ای سست‌ نظم بر حافظ
 
قبول خاطر و لطف سخن خدادادست
 بی مهر رخت روز مرا نور نماندستوز عُمر مرا جز شب دیجور نماندست
  1. این غزل باستقبال غزلی از واحدی است که مطلع آن اینست: «مباش بندهٔ آن کز غم تو آزادست غمش مخور که بغم خوردن تو دلشادست»