برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۵۱

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.
۲۱
 بجان خواجه و حق قدیم و عهد  که مونس دم صبحم دعای دولت تست 
 سرشک من که ز طوفان نوح دست بردز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست 
 بکن معامله‌ٔ وین دل شکسته بخرکه با شکستگی ارزد بصد هزار درست 
 زبان مور بآصف دراز گشت و رواستکه خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازنجست 
 دلا طمع مبر از لطف بی‌نهایت دوستچو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست 
 بصدق کوش که خورشید زاید از نفستکه از دروغ سیه روی گشت صبح نخست 
 شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت و هنوزنمیکنی بترحّم نطاق سلسله سست 
 
مرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوی
 
گناه باغ چه باشد چو این گیاه نرست
 ما را ز خیال تو چه پروای شرابستخم گو سر خود گیر که خمخانه خرابست 
 گر خمر بهشتست بریزید که بیدوستهر شربت عذبم که دهی عین عذابست 
 افسوس که شد دلبر و در دیده‌ٔ گریانتحریر خیال خط او نقش بر آبست 
 بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بودزین سیل دمادم که در این منزل خوابست 
 معشوق عیان میگذرد بر تو و لیکناغیار همی‌بیند از آن بسته نقابست