برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۵۰

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
۲۰
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مستپیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کناننیم شب دوش ببالین من آمد  
سر فراگوش من آورد بآواز حزینگفت ای عاشق دیرینهٔ من خوابت هست
عاشقی را که چنین بادهٔ شبگیر دهندکافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیرکه ندادند جز این تحفه بما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانهٔ ما نوشیدیماگر از خمر بهشتست وگر بادهٔ مست
خندهٔ جام می و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه که چون توبهٔ حافظ بشکست
در دیر مغان آمد یارم قدحی در دستمست از می و میخواران از نرگس مستش مست
در نعل سمند او شکل مه نو پیداوز قد بلند او بالای صنوبر پست
آخر بچه گویم هست از خود خبرم چون نیستوز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست
شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاستو افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست
گر غالیه خوش بو شد در گیسوی او پیچیدور وسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوست
بازآی که بازآید عُمر شدهٔ حافظهر چند که ناید باز تیری که بشد از شست