برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۵۲

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.
۲۲
 گل بر رُخ رنگین تو تا لطف عرق دیددر آتش شوق از غم دل غرق گلابست
 سبزست در و دشت بیا تا نگذاریمدست از سر آبی که جهان جمله سرابست
 در کنج دماغم مطلب جای نصیحتکاین گوشه پر از زمزمهٔ چنگ و ربابست
 
حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز
 
بس طور عجب لازم ایّام شبابست
 زلفت هزار دل بیکی تاره مو ببستراه هزار چاره‌گر از چار سو ببست
 تا عاشقان ببوی نسیمش دهند جانبگشود نافه‌ٔ و در آرزو  
 شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نوابرو نمود و جلوه‌گری کرد و رو ببست
 ساقی بچند رنگ می اندر پیاله ریختاین نقشها نگر که چه خوش در کدو ببست
 یارب چه غمزه کرد صراحی که خون خمبا نعرهای قلقلش اندر گلو ببست
 مطرب چه پرده ساخت که در پردهٔ سماعبر اهل وجد و حال در های‌و‌هو ببست
 
حافظ هر آنکه عشق نورزید و وصل خواست
 
احرام طوف کعبهٔ دل بی وضو ببست
 آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشبستیارب این تأثیر دولت در کدامین کوکبست