اوحدی مراغهای (قصاید)/میان کار فروبند و کار راه بساز
ظاهر
| میان کار فروبند و کار راه بساز | که کار سخت مخوفست و راه نیک دراز | |||||
| ز جنبش تو سبق بردنی نیاید، لیک | بکوش تا ز رفیقان خود نمانی باز | |||||
| چو حلقه بر در این آستانه سر میزن | مگر که بار دهندت درون پردهی راز | |||||
| به دست کوته ازان شاخ بر نشاید چید | قدم بلند نه و دست همت اندر یاز | |||||
| ز حق چو دور شوی باطلت نماید رخ | ز باطلت چه گشاید؟ دمی به حق پرداز | |||||
| چه روزها بر معشوقه در نیاز شدی | که قامت تو شبی خم نشد به وقت نماز | |||||
| ز مفلست چه خبر؟ کو برهنه شد چو سبو | که بیست تو به سر هم فروکنی چو پیاز | |||||
| چو ایزدت به کرم بینیاز گردانید | چه موجبست که خدمت نمیکنی به نیاز؟ | |||||
| مگر که فایض رحمت کند به خلق نظر | وگرنه وای بدین تشنگان وادی آز! | |||||
| چو حق جمال نماید معینت گردد | که هر چه کردی و گفتی مجاز بود، مجاز | |||||
| ز آدمی تو همین ریش و سر توانی دید | که مرغ همت ازین به نمیکند پرواز | |||||
| نه آن کسی، که اگر پتک بر سرت کوبند | قراضهای بدر اندازی از دهان چو گاز | |||||
| چو سایه بر سر این خاکدان چه میگذری؟ | بکوش و سایهی همت بر آسمان انداز | |||||
| هزار بار بگفتم که: باز گرد از ظلم | و گر ملول نگردی ز من، بگویم باز | |||||
| برای خود سپری راست کن ز عدل و بترس | ز سهم آتش این سینهای تیرانداز | |||||
| تو اسب عمر پی مال کرده تیز و بدان | که مال در ده و گیرست و عمر در تگ و تاز | |||||
| زمانه چون ز فرازت به شیب خواهد برد | دویده گیر بسی سال در نشیب و فراز | |||||
| نگاه کن که: ز پیش تو چند کس رفتند؟ | که یک نشانه از آن رفتگان نیامد باز | |||||
| بکوش تا سخن از روی راستی گویی | تو خواهی از همدان باش و خواهی از شیراز | |||||
| به راه بادیه گر فخر میکنی رفتن | میان خواجه چه فرقست و اشتران جهاز؟ | |||||
| سر تو کبر نکردی به جاه محمودی | ز پوستین خود ار یادت آمدی چو ایاز | |||||
| تو بر خدای خود آن ناز میکنی از جهل | که بر پدر نکند پنج ساله چندان ناز | |||||
| چو اوحدی ز در بندگی مگردان رخ | که ضایعت نگذارد خدای بندهنواز | |||||