اوحدی مراغهای (قصاید)/زنهار خوارگان را زنهار خوار دار
ظاهر
| زنهار خوارگان را زنهار خوار دار | پیوند و عهدشان همه نا استوار دار | |||||
| هر زر که دشمنی دهد و گل که ناکسی | آن زر چو خاک بفکن و آن گل چوخار دار | |||||
| فخری، که از وسیلت دونی رسد به تو | گر نام و ننگ داری، ازان فخر عار دار | |||||
| وقتی که روزگار تو نیکو شود ز بخت | غافل مباش و روز بد اندر شمار دار | |||||
| چون جام دولتت به کف دست بر نهند | در کاسهی نخست نظر برخمار دار | |||||
| از بهر کار خود چو بکاری برون شوی | چشمی براه برکن و گوشی به کار دار | |||||
| آن کو زر از خویشتنت در کنار داشت | آن رازهای خویشتنت در کنار دار | |||||
| گر در دیار خود نتوانی به کام زیست | تن را به غربت افکن و دور از دیار دار | |||||
| از حلقهای، که میشنوی بوی فتنهای | زان حلقه خویش را بخرد بر کنار دار | |||||
| در مرد کم سخن به حقارت نظر مکن | درکش بگفتنش که درختیست باردار | |||||
| خصمی، که واقفت کند از عیب خویشتن | عیبش مگوی هرگز و او را به یار دار | |||||
| از عفت و طهارت و پاکی و روشنی | دایم وجود خویشتن اندر حصار دار | |||||
| دنیا چو خانهایست ترا، بر سر دو راه | این خانه در تصرف خود مستعار دار | |||||
| جایی که در یمین دروغت کشد غرض | دریاب و نفس را ز یمین بر یسار دار | |||||
| خوش چشمهایست طبع تو در مرغزار تن | این چشمه را ز خاک طمع بیغبار دار | |||||
| چون بر خدای راز تو پنهان نمیشود | بر خلق سر سیرت خویش آشکار دار | |||||
| اقبال را بجز در دین رهگذار نیست | خود را به جان ملازم این رهگذار دار | |||||
| دندان بمال و گنج فرو بردهای ز حرص | ایمن مباش و گوش به دندان مار دار | |||||
| جز غم دل ترا به جهان غم گزار نیست | پیوسته روی خویش درین غمگزار دار | |||||
| بد مهر بختییست سراسیمه نفس تو | او را که با تو گفت: چنین بیمهار دار؟ | |||||
| تختی که بر نیاید ازو نام عدل تو | نفس ترا کشندهترست از هزار دار | |||||
| این پند از اوحدی به تو چون یاد گارماند | تا زندهای تو گوش بدین یادگار دار | |||||