اوحدی مراغهای (غزلیات)/. . .
ظاهر
| . . . | . . . | |||||
| بنمای روی خویش، که غیر از تو هر چه هست | دیدیم و بیغروب نبودند و بیافول | |||||
| یا یک زمان به جانب ما نیز میل کن | یا خود جواب ما بده ار گشتهای ملول | |||||
| ترسم رسول دین تو گیرد، بدین سبب | تقصیر میکنم ز فرستادن رسول | |||||
| تا شد به عشق روی تو مشهور نام من | اندر زمانه فارغم از شهرت و خمول | |||||
| گر عدل بینم از تو و گرنه نمیتوان | از بندگی تجاوز و از چاکری عدول | |||||
| در جانم آتشیست ز هجر تو ورنه چیست؟ | این آه سرد و سوز دل و ناله و غول | |||||
| در وصف قد و زلف تو هر چند سالهاست | کاهل حدیث عرض سخن میدهند و طول | |||||
| از آسمان عشق تو قرآن فارسی | امروز میکند به دل اوحدی نزول | |||||