اوحدی مراغهای (غزلیات)/گر یار شوی با من، در عهد تو یار آیم
ظاهر
| گر یار شوی با من، در عهد تو یار آیم | ور زانکه نگه داری، روزیت به کار آیم | |||||
| ای پردهی عار خود و ندر دم مار خود | تا غرهی خود باشی، مشنو که به کار آیم | |||||
| من دولت بیدارم، کز بهر سحر خیزان | در ظلمت شب پویم، با نور نهار آیم | |||||
| روزم نتوان دیدن، زیرا که به گردیدن | با چتر و علم باشم؛ با گرد و غبار آیم | |||||
| سلطان جمالم من، فرخنده هلالم من | آگاه به بالم من، ناگاه به بار آیم | |||||
| گر جامه دراندازی وز جسم برون تازی | در جسم تو جان گردم، در پود تو تار آیم | |||||
| در منظر خوبان تو آن روز تماشا کن | کز منظرهی ایشان بر برج حصار آیم | |||||
| سر جملهی اعدادم، نه زایم و نه زادم | هر جا که کنی یادم، در صدر شمار آیم | |||||
| گه نام و لقب جویم، تا در بن چاه افتم | گه کنیت خود گویم، تا بر سر دار آیم | |||||
| رازم بندانی تو، ضبطم نتوانی تو | روزیم یکی بینی، یک روز هزار آیم | |||||
| نی چونم و نی چندم، هم زهرم و هم قندم | گاه از لب گل خندم، گه بر سر خار آیم | |||||
| گاه از پی یک رنگی، با مطرب و با چنگی | اسلام بر افگنده، در شهر تتار آیم | |||||
| اینست قرار من: کز غیر نماند کس | چون غیر فنا گردد، آنگه به قرار آیم | |||||
| با جمله درین آبم، خفتند و نه در خوابم | تا غرقه شوند اینها، پس من به کنار آیم | |||||
| ز آهاد بپرهیزم، در اوحدی آویزم | خود مشغله انگیزم، خود مشعلهدار آیم | |||||