اوحدی مراغهای (غزلیات)/گر چه زان ما گشتی، سر ما چه دانی تو؟
ظاهر
| گر چه زان ما گشتی، سر ما چه دانی تو؟ | ور چه مات میخوانیم، این دعا چه دانی تو؟ | |||||
| چون ز خود نشد خالی هیچ نفس خودبینت | از خدا سفر کردن، در خدا چه دانی تو؟ | |||||
| شب چو خفته میباشی تا به روز در خلوت | گر هدر شودخونی، یا هبا چه دانی تو؟ | |||||
| ای که مرد معنی را زیر خرقه میجویی | آن کلاه داران را در قبا چه دانی تو؟ | |||||
| «ها» و «هو» که در حالت میزنی و او ناید | چون ندیدهای او را «هو» و «ها» چه دانی تو؟ | |||||
| هفت عضو سرکش را زیر پای ناکرده | آسمان هفتم را زیر پا چه دانی تو؟ | |||||
| جز رضای خود چیزی چون نجستهای هرگز | از سخط کجا ترسی؟ یا رضا چه دانی تو؟ | |||||
| گفتی: آشنا گشتم با خدای در معنی | ای ز عقل بیگانه، آشنا چه دانی تو؟ | |||||
| اوحدی صفت با او هر چه گفتی آن بشنو | لیکن اندرین گنبد این صدا چه دانی تو؟ | |||||