اوحدی مراغهای (غزلیات)/چه شود کز سر رحمت به سرم باز آیی؟
ظاهر
| چه شود کز سر رحمت به سرم باز آیی؟ | در وصلی بگشایی ز درم باز آیی؟ | |||||
| از برم صبر و قرار و دل و دانش بردی | نام اینها نبرم گر به برم باز آیی | |||||
| چون ز هجر تو شوم کشته بیایی، دانم | چه تفاوت کند ار زودترم باز آیی؟ | |||||
| گر بدانم که کجایی؟ به سرت پیش آیم | ور بدانی که چه زارم؟ به سرم بازآیی | |||||
| قوت آمدنم نیست به نزد تو مگر | هم تو لطفی بکنی و به کرم باز آیی | |||||
| اوحدی شد چو هلالی ز فراقت، چه شود؟ | گر درین هفته چو ماه از سفرم بازآیی | |||||