اوحدی مراغهای (غزلیات)/وجود حقیقت نشانی ندارد
ظاهر
| وجود حقیقت نشانی ندارد | رموز طریقت بیانی ندارد | |||||
| به صحرای معنی گذر، تا ببینی | بهاری که بیم خزانی ندارد | |||||
| جمال حقیقت کسی دیده باشد | که در باز گفتن زبانی ندارد | |||||
| درین دانه مرغی تواند رسیدن | که جز نیستی آشیانی ندارد | |||||
| تنی را، که در دل نباشد غم او | رها کن حدیثش، که جانی ندارد | |||||
| به چیزی توان برد چیزی که این جا | به نانی نیرزد، که نانی ندارد | |||||
| بگفت اوحدی هر چه دانست با تو | گرش باز یابی زیانی ندارد | |||||