اوحدی مراغهای (غزلیات)/هم ز وصف لبت زبان خجلست
ظاهر
| هم ز وصف لبت زبان خجلست | هم ز زلف تو مشک و بان خجلست | |||||
| تا دهان و رخ ترا دیدند | غنچه دل تنگ و ارغوان خجلست | |||||
| دل به جان از رخ تو بویی خواست | سالها رفت و همچنان خجلست | |||||
| دیده را با رخ تو کاری رفت | دل بیچاره در میان خجلست | |||||
| عذر مهمانم، ای صبا، تو بخواه | که تو دانی که: میزبان خجلست | |||||
| ای قلم، شرح حال من بنویس | که ز بی خدمتی زبان خجلست | |||||
| اوحدی کی به پیشگاه رسد؟ | آنکه از خاک آستان خجلست | |||||