اوحدی مراغهای (غزلیات)/هر که او بیدق این عرصه شود شاه شود
ظاهر
| هر که او بیدق این عرصه شود شاه شود | وانکه دور افتد ازین دایره گمراه شود | |||||
| راز خود با دل هر ذره همی گوید دوست | تا ازین واقعه خود جان که آگاه شود؟ | |||||
| به حقیقت همه پروانهیشمع رخ اوست | روی خوبان جهان، گر به مثل ماه شود | |||||
| گر چه بر راه دلم دام نهد از سر زلف | زان رسنها، دلم آن نیست، که در چاه شود | |||||
| لبش از کام دلی دور نباشد، لیکن | نادر آید به کف آن دولت و ناگاه شود | |||||
| حیرتش هر نفس آهیم بر آرد ز جگر | ترسم آیینهی دل در سر این آه شود | |||||
| با مراد دل معشوق همی باید ساخت | کار عاشق، به نوا، خواه نشد، خواه شود | |||||
| کاه باید که بنازد که خریداری یافت | کهربا را چه تفاخر که پی کاه شود | |||||
| هر که دانست حکایت نتوانست از وی | عارفان را سخن اینجاست که کوتاه شود | |||||
| اوحدی، بر درش افتادگی از دست مده | زانکه افتادگی اینجا مدد جاه شود | |||||