اوحدی مراغهای (غزلیات)/هر شب ز عشق روی تو این چشم لعبت باز من
ظاهر
| هر شب ز عشق روی تو این چشم لعبت باز من | در خون نشیند، تا کند چون روز روشن راز من | |||||
| از دیده گر در پیش دل سیلی نرفتی هر نفس | آتش به جانم در زدی این آه برقانداز من | |||||
| من شرح دل پرداز خود برخی فرستم پیش تو | لیکن تو کمتر میکنی گوشی به دل پرداز من | |||||
| بالم به سنگ سر کشی بشکستی ای سیمین بدن | ورنه کجا خالی شدی کوی تو از پرواز من؟ | |||||
| برخاستی تا: خون من در پای خود ریزی دگر | ای آرزوی دل، دمی بنشین و بنشان آز من | |||||
| پروانهوارم سوختی، ای شمع وز رخسار تو | نه پرتوی بر حال دل، نه بوسهای در گاز من | |||||
| از بس که نالد اوحدی در حسرت دیدار تو | پر شد جهان ز آوازه عشق بلند آواز من | |||||