اوحدی مراغهای (غزلیات)/نی بین که چون به درد فغانی همی کند؟
ظاهر
| نی بین که چون به درد فغانی همی کند؟ | هر دم ز عشق ناله بسانی همی کند | |||||
| او را همی زنند به صد دست در جهان | وز زیر لب دعای جهانی همی کند | |||||
| سر بسته سر سینهی عشق بینوا | از نی شنو، که راست بیانی همی کند | |||||
| بادیش در سرست و هوایی همی پزد | دستیش بر دلست و فغانی همی کند | |||||
| راهی همی زند دل عشاق را وزان | بر چهرهشان ز اشک نشانی همی کند | |||||
| گاه از گرفت و گیر بلایی همی کشد | گه با گشاد و بست قرانی همی کند | |||||
| هر ساعتیش راه روان میدهند و او | دم در کشیده جذب روانی همی کند | |||||
| آن بیزبان پردهن ساده بین که چون | هر دم حکایتی به زبانی همی کند؟ | |||||
| دف هر زمان چو نی سرانگشت میگزد | زان فتنها که نی به زمانی همی کند | |||||
| در جان نشست هر چه ز دل گفت دم بدم | صید دلی و غارت جانی همی کند | |||||
| چون اوحدی ز زخم پراگنده پیر شد | و آن پیر بین که کار جوانی همی کند | |||||