اوحدی مراغهای (غزلیات)/من چو همین حرف الف دیدهام
ظاهر
| من چو همین حرف الف دیدهام | حرف دگر زان نپسندیدهام | |||||
| هر چه نه از پیش الف شد روان | همچو الف بر همه خندیدهام | |||||
| هیچ ندارد الف عاشقان | هیچ ندارم، که نترسیدهام | |||||
| چون ز الف شد همه حرفی پدید | من همه دیدم، چو الف دیدهام | |||||
| چون بهم آمد الفی، راست شد | هر نقطی کز همگان چیدهام | |||||
| پیش الف بسکه فتادم چو با | ها شدم، از بسکه بغلتیدهام | |||||
| ها چو شود راست چه باشد؟ الف | گفته شد آن حرف که پوشیدهام | |||||
| بوسه زدم پای الف را ولی | دست خودم بود که بوسیدهام | |||||
| من الف وصلم و جز نام وصل | هر چه بگفتند بنشنیدهام | |||||
| پر بنوشتند ولی یاد من | هیچ نکردند و نرنجیدهام | |||||
| زان خط و زان نقطه نشان کس نداد | جز الف، از هر که بپرسیدهام | |||||
| پای و سرم در حرکت گم که شد | هم به سکونیست که ورزیدهام | |||||
| چون الف از عشق بگشتم به سر | وز سر این عشق نگردیدهام | |||||
| گر نه غلام الفم، همچو لام | در الف از بهر چه پیچیدهام؟ | |||||
| چون الف صدر نشین اوحدیست | بیسخن او به چه ارزیدهام؟ | |||||