اوحدی مراغهای (غزلیات)/من دل به ننگ دارم و از نام فارغم
ظاهر
| من دل به ننگ دارم و از نام فارغم | ترک مراد کردم و از کام فارغم | |||||
| خلق از برای دانه به دام اوفتاده، من | در دانه دل نبستم و از دام فارغم | |||||
| دربان اگر نمیدهدم بار، دل خوشم | سلطان اگر نمیکند اکرام فارغم | |||||
| فارغ نشستن تو به ایام ساعتیست | آن کس منم که در همه ایام فارغم | |||||
| خامی اگر ز دور خیالی همی پزد | من سوختم ز پخته و از خام فارغم | |||||
| کس چون کند ز بهر سرانجام ترک جام؟ | جامی بده، که من ز سرانجام فارغم | |||||
| ای باد صبحدم، ز سر کوی آن نگار | بویی به من رسان، که ز پیغام فارغم | |||||
| گر میزند معاینه شمشیر، حاکمست | ور میدهد مکابره دشنام، فارغم | |||||
| گر اوحدی ز سرزنش عام خسته شد | من خاص دوست گشتم و از عام فارغم | |||||