اوحدی مراغهای (غزلیات)/من از آن که شوم کو نه ازان تو بود؟
ظاهر
| من از آن که شوم کو نه ازان تو بود؟ | یا چه گویم که نه در لوح و بیان تو بود؟ | |||||
| سخن لب، که تو داری، نتوانم گفتن | ور بگویم سخنی هم ز زبان تو بود | |||||
| هر زمانم به جهانی دگر اندازی، لیک | نروم جز به جهانی که جهان تو بود | |||||
| تن و دل گر به فدای تو کند چندان نیست | خاصه آن کش دل و تن زنده به جان تو بود | |||||
| نگذاری که ببوسد لبم آن پای و رکاب | ای خوش آن بوسه که بر دست و عنان تو بود! | |||||
| چون نشانی بنماند ز تن من بر خاک | دل تنگم به همان مهر و نشان تو بود | |||||
| جان خود را سپر تیر بلا خواهم ساخت | اگر آن تیر، که آید ز کمان تو بود | |||||
| چون بپوسد تن من گوش و روانی که مراست | بر ورود خبر و حکم روان تو بود | |||||
| هر چه آرند به بازار دو کون، از نیکی | همه، چون نیک ببنینی، ز دکان تو بود | |||||
| دیده در کل مکان گر چه ترا میبیند | من نخواهم که بجز دیده مکان تو بود | |||||
| میکنم ذکر تو پیوسته به قلب و به لسان | خنک آن قلب که مذکور لسان تو بود | |||||
| نیست غم سر دل اوحدی ار گردد فاش | چو دلش حافظ اسرار نهان تو بود | |||||