اوحدی مراغهای (غزلیات)/مسلمانان، سلامت به، چو بتوانید، من گفتم
ظاهر
| مسلمانان، سلامت به، چو بتوانید، من گفتم | دل بیچارگان از خود مرنجانید، من گفتم | |||||
| به مال و جاه چندینی نباید غره گردیدن | ز گرد این و آن دامن بیفشانید، من گفتم | |||||
| درین بستان که دل بستید اگرتان دسترس باشد | برای خود درختی نیک بنشانید، من گفتم | |||||
| بگردد حال ازین سامان و این آیین که میبینید | شما هم حالیا بر خود بگردانید، من گفتم | |||||
| پی نام کسان رفتن به عیب، انصاف چون باشد؟ | نخستین نامهی خود را فرو خوانید، من گفتم | |||||
| دل درماندگان خستن خطا باشد، که هم در پی | شما نیز این چنین یک روز درمانید، من گفتم | |||||
| حدیث اوحدی این بود و تدبیری که میدانست | تمامست این قدر، باقی شما دانید، من گفتم | |||||