اوحدی مراغهای (غزلیات)/ما چشم جهانیم، که این راز بدیدیم
ظاهر
| ما چشم جهانیم، که این راز بدیدیم | پوشیده رخ آن بت طناز بدیدیم | |||||
| هم صورت او از همه نقشی بشنیدیم | هم لهجهی او در همه آواز بدیدیم | |||||
| آن قامت و بالا، که بجز ناز ندانست | بیعشوه خرامان شد و بیناز بدیدیم | |||||
| پیش از زحل و زهره و برجیس بگفتیم | ما طلعت خورشید یک انداز بدیدیم | |||||
| چون شمع به یک لمعه گران نور نمودیم | صد بار زبان در دهن گاز بدیدیم | |||||
| تا گشت وجود و عدم ما متساوی | او را ز وجود همه ممتاز بدیدیم | |||||
| زین کهنه قفس باز نگردیم و ز بندش | تا سوی فلک فرصت پرواز بدیدیم | |||||
| یاران قدیمی، که ز ما روی نهفتند | چون پرده تنک شد همه را باز بدیدیم | |||||
| سازیست بزرگ این تن و ما کوشش بسیار | کریدم که ماهیت این ساز بدیدیم | |||||
| از عجز بدین در ننهادست کسی پای | ما سر بنهادیم چو اعجاز بدیدیم | |||||
| دوش اوحدی از واقعه ما را خبری داد | هم شکر که یک واقعه پرداز بدیدیم | |||||