اوحدی مراغهای (غزلیات)/عشق نورزیده بود جان سبکبار من
ظاهر
| عشق نورزیده بود جان سبکبار من | بر تو مرا فتنه کرد این دل بیکار من | |||||
| گر خبر از درد من نیست ترا، در نگر | تا بتو گوید درست روی چو دینار من | |||||
| ای که بیازردهای بیسببم بارها | تا توچه میخواستی از من و آزار من؟ | |||||
| زلف تو در راه دل دام بلا چون نهاد | روی چو گل را بگو تا: ننهد خار من | |||||
| روی پشیمان شدن نیست، که در عشق تو | نایب قاضی نوشت حجت اقرار من | |||||
| خود چه حبیبی؟ بتا، یا چه طبیبی؟ که هیچ | از تو دوایی ندید این دل بیمار من | |||||
| چارهی کارم نهان گر بکنی میتوان | لیک تو خود فارغی از من و افکار من | |||||
| عشق تو هم برگسیخت رشتهی تسبیح دل | حسن تو بر باد داد خرمن کردار من | |||||
| پیش تو بادیست سرد آه دل اوحدی | با همه کز آه اوست گرمی بازار من | |||||