اوحدی مراغهای (غزلیات)/عشرت بهار کن، که شود روزگار خوش
ظاهر
| عشرت بهار کن، که شود روزگار خوش | میدر بهار خور، که بود بی غبار و غش | |||||
| گفتی: به روز شش همه گیتی تمام شد | میبه، که او تمام نشد جز به ماه شش | |||||
| بر خیز و زین قیاس دو شش سالهای ببین | کز حسن او کند دل ماه دو هفته غش | |||||
| دست ار به وصل موی میانی رسد به روز | اندر میانش آر و شب اندر کنار کش | |||||
| زان پیش کت کشد لحد گور در کنار | خالی نباید از تن خوبان کنار و کش | |||||
| اینجا که نقل بوسه بود زان دهان و لب | دندان کس به میوه نیالاید و نمش | |||||
| چون دستگاه و مکنت آن هست میبنوش | با مطربان فاخر و با شاهدان کش | |||||
| کز روی همچو ماه و جبینی چو مشتری | جام آفتاب رخ شود و باده زهره وش | |||||
| ور نیست دسترس، سر دستار پاره کن | دستار رند میکده را گو: مدار فش | |||||
| ریزنده کرد جنبش باد مسیح دم | برگ گل از درخت چو موسی به چوب هش | |||||
| وقت سحر ز شاخ چمن گل چو بشکفد | گویی به سحر ماه بر آمد ز چاه کش | |||||
| مانند آنکه بر رخ زیبا عرق چکد | بر روی سرخ لاله ز شبنم فتاده رش | |||||
| آشفتهایم و دلشده، یا مطرب «السماع» | آتشدلیم و غمزده، یا ساقی، «العطش» | |||||
| میصیقلیست در کف رندان که میبرد | از سینهها کدورت و از دیدهها غمش | |||||
| صوفی، بیا و در می صافی نگاه کن | ور جام اوحدی نخوری، قطرهای بچش | |||||
| بر طور بزم ما دل و جانها ببین بلاش | وز برق نور باده بهم بر فتاده بش | |||||