اوحدی مراغهای (غزلیات)/صورت او را ز معنی آشنایی با دلست
ظاهر
| صورت او را ز معنی آشنایی با دلست | ورنه صورتها بسی دانم که از آب و گلست | |||||
| صورت بت کافری باشد پرستیدن ولی | بت پرست ار معنی بت بازیابد واصلست | |||||
| هر که او را دیدهای باشد، شناسد صورتی | کار صورت سهل باشد، ره به معنی مشکلست | |||||
| ما نظر با روی او از راه معنی کردهایم | آنکه ما را بستهی صورت شناسد غافلست | |||||
| چون دلی داری، به دلداری فرو بندش روان | ور نداری، رو، که ما را این حکایت با دلست | |||||
| گر فقیه از عشق منعت میکند،مشنو،که او | سالها تحصیل کرد و هم چنان بیحاصلست | |||||
| طالبان عشق را دیوانه میگویند خلق | و آنکه در وی نیست عشقی، من نگویم: عاقلست | |||||
| ترک عشق و باده خوردن چون توان کرد؟ ای سبک | تا گرانی چند گویندم که: مردی فاضلست | |||||
| اوحدی، اقبال میجویی، رخش را قبله ساز | هر که او مقبول این درگاه گردد مقبلست | |||||