اوحدی مراغهای (غزلیات)/سر دردم بر طبیب آسان نبود
ظاهر
| سر دردم بر طبیب آسان نبود | گفت: تب داری، غلط کرد، آن نبود | |||||
| نوش دارو داد و آن سودی نداشت | گل شکر فرمود و آن درمان نبود | |||||
| بر طبیبم سوز دل پوشیده ماند | ورنه اشک دیدهام پنهان نبود | |||||
| من بکوشیدم که: گویم حال خویش | دل به دست و نطق در فرمان نبود | |||||
| عشق را هم عاشقی داند که: چیست؟ | عشق دانستن چنین آسان نبود | |||||
| از دلیل این درد را نتوان شناخت | در کتاب این نکته را برهان نبود | |||||
| گر چه آهم برده بود از چهره رنگ | اشک چشمم کمتر از باران نبود | |||||
| جان به یاد دوست میرفت از تنم | این چنین جان دادنی ارزان نبود | |||||
| از فراق اندیشهای میکرد دل | ورنه، بالله، کم سخن در جان نبود | |||||
| ای که گفتی: چاره میدانم ترا | اوحدی نیز این چنین نادان نبود | |||||
| چارهی من وصل بود، اما چه سود؟ | کان ستمگر بر سر پیمان نبود | |||||