اوحدی مراغهای (غزلیات)/سری که دید؟ که در پای دلستانی رفت
ظاهر
| سری که دید؟ که در پای دلستانی رفت | دلی، که ترک تنی کرد و پیش جانی رفت؟ | |||||
| از آن زمان که تو باغ مراد بشکفتی | دگر کسی نشنیدم به بوستانی رفت | |||||
| هزار نامه سیه شد به وصف صورت تو | هنوز در سخنش مختصر زیانی رفت | |||||
| کلاه بخت جوان بر سر آن کسی دارد | که دست او چو کمر در چنین میانی رفت | |||||
| حدیث بوسه رها کن، که در عقیدت من | دریغ نام تو باشد که بر زبانی رفت | |||||
| مگر به سختی گور از بدن برون آید | وفا و مهر، که در مغز استخوانی رفت | |||||
| بیا، که شیوهی سر باختن به آن برسید | ز دست عشق تو کین جا سری بنانی رفت | |||||
| به یاد آن قد چون تیر و ابروی چو کمان | گذشت عمر چو تیری که از کمانی رفت | |||||
| مرا معامله با آن دهان تنگ چه سود؟ | که هم ز جانب من گیرد، ارزیابی رفت | |||||
| دلم نمیدهد از دوست بر گرفتن دل | وگر نه مرغ تواند به آشیانی رفت | |||||
| سفر کنیم ز کوی تو عاقبت روزی | اگر به دزد نگویی که: کاروانی رفت | |||||
| رخ از محبت او، اوحدی، نشاید تافت | گرش ز جور و جفا با تو امتحانی رفت | |||||
| سرت به تیغ غمش گر ز تن جدا گردد | دریغ نیست، که در پای مهربانی رفت | |||||