اوحدی مراغهای (غزلیات)/ز لعلش بوسهای جستم، بگفت: آری، بگفتم: کی
ظاهر
| ز لعلش بوسهای جستم، بگفت: آری، بگفتم: کی | بگفت: ای عاشق سرگشته، صبرت نیست هم در پی؟ | |||||
| لبی بگشود چون شکر که با عناب گیرد خو | رخی بنمود چون شیرین که از شبنم پذیرد خوی | |||||
| به کام خود چو پیش آمد ببوسیدم به کام دل | لبی چون لاله در بستان، رخی چون آتش اندر دی | |||||
| رقیب آن دید و با من گفت: هی! هی! چیست این عادت | در آن حال، ای مسلمانان، کرا غم دارد از هیهی؟ | |||||
| نسیم زلف او یابم چو بر آتش نهم عنبر | نشان لعل او بینم چو اندر دست گیرم می | |||||
| اگر چون نی کنی زاری مه و سال از فراق او | عجب نبود، که سال و مه دم او میخورم چون نی | |||||
| بسان اوحدی باید جفا بین و بلا ورزی | کسی کش رای آن باشد که پیوندی کند با وی | |||||