اوحدی مراغهای (غزلیات)/زهی! نادیده از خوبان کسی مثل تو در خیلی
ظاهر
| زهی! نادیده از خوبان کسی مثل تو در خیلی | اگر روی ترا دیدی چو من مجنون شدی لیلی | |||||
| ز هجرت چون فرو مانم جزین کاری نمیدانم | که شب روز گردانم بواویلاه و واویلی | |||||
| اگر چشمم چنین گرید میان خاک کوی تو | ز اشک او همی ترسم که در شهر اوفتد سیلی | |||||
| به امید تو میباشم من شورید پسر، لیکن | کجا با آن چنان رتبت به درویشان کند میلی؟ | |||||
| به قتلم وعدها دادی و کشتن بیمها، آری | ز قتل چه من اندیشی؟ که چون کشتهای خیلی | |||||
| به لطفم پرسشی میکن، که از جور تو دارم من | شبی تاریک چون مویی، نهاری تیره چون لیلی | |||||
| گرفتم ز اوحدی یکروز جرمی در وجود آمد | ز احسان تو آن زیبد که بر جورش کشی ذیلی | |||||