اوحدی مراغهای (غزلیات)/روزی که از لب تو بر ما سلام باشد
ظاهر
| روزی که از لب تو بر ما سلام باشد | شادی قرار گیرد، عشرت مدام باشد | |||||
| گر جان من بخواهی، کردم حلال بر تو | چیزی که دوست خواهد، بر ما حرام باشد | |||||
| گفتی که: در فراقم زحمت کشیدهای تو | مردم هزار نوبت، زحمت کدام باشد؟ | |||||
| در هر دو هفته بینم روی ترا، ولیکن | آن دم که بینم او را، ماهی تمام باشد | |||||
| احوال قید چون من سرگشتهای چه داند؟ | جز بیدلی که او را پایی به دام باشد | |||||
| گویی که: من ببینم روزی به دیدهی خود | کان رفته باز گردد و آن تند رام باشد؟ | |||||
| نشگفت اگر بسوزد دلها به گفتهی خود | چون اوحدی کسی کو شیرین کلام باشد | |||||