اوحدی مراغهای (غزلیات)/رخ تو بجز جور و خواری نداند
ظاهر
| رخ تو بجز جور و خواری نداند | دل من بجز بردباری نداند | |||||
| ز بی یارمندی بنالند مردم | من از یارمندی، که یاری نداند | |||||
| ز روزم چه پرسی؟ که چشم ترمن | بجز رنگ شبهای تاری نداند | |||||
| من از داغ هجر تو هردم به نوعی | بگریم، که ابر بهاری نداند | |||||
| چنان نقش رویت گرفتست چشمم | که نقش منش پیش داری نداند | |||||
| ز پیش دلم شادمانی چه جویی؟ | که غم دید و جز سوگواری نداند | |||||
| دلم دانشی کز جهان کرد حاصل | گران نیز یادش نیاری نداند | |||||
| ز عشق تو زارند خلقی ولیکن | کس این شیوه فریاد و زاری نداند | |||||
| روانم ز جور لبت چون نسوزد؟ | که با اوحدی سازگاری نداند | |||||