اوحدی مراغهای (غزلیات)/رخ باز نهادم به سماوات الهی
ظاهر
| رخ باز نهادم به سماوات الهی | تا بر سر گردون بزنم نوبت شاهی | |||||
| رخت و خر خود را همه بگذاشتم اینجا | چون یار مسیحم، بسم این چهرهی کاهی | |||||
| از من مطلب مهر خود، ای شاهد دنیا | بر مهر تو چون دل نهد این عاشق آهی؟ | |||||
| اینجا نتوان کرد مقام، ار چه دلم را | روزی دو سه مهمان تو کرد این تن ساهی | |||||
| جز در رسن عشق مزن دست ارادت | تا یوسف مصری شوی، ای یوسف چاهی | |||||
| اینجا منشین پر، که جزا مینتوان یافت | عمر ابد و مملکت نامتناهی | |||||
| برخیز و بن باغ بهشتی نظری کن | تا پیش نهم هر چه دلت خواهد و خواهی | |||||
| گه نعره بر آریم ز صحراش چو مرغان | گه غوطه بر آریم ز دریاش چو ماهی | |||||
| در نامهی ترکیب که داری نظری کن | تا سر دو گیتی بشناسی بکماهی | |||||
| نی نی، که ازین هر دو جهان جز به رخ او | گر باز شود چشم تو در عین گناهی | |||||
| یکرنگ شو، ای اوحدی و یکدل و یکتا | در کش قلم و خط به سپیدی و سیاهی | |||||