اوحدی مراغهای (غزلیات)/دوش چون چشم او کمان برداشت
ظاهر
| دوش چون چشم او کمان برداشت | دلم از درد او فغان برداشت | |||||
| حیرت او زبان من در بست | غیرتش بندم از زبان برداشت | |||||
| بنشینم به ذکر او تا صبح | صبح چون ظلمت از جهان برداشت | |||||
| مطرب آن نغمهی سبک برزد | ساقی آن ساغر گران برداشت | |||||
| می و مطرب چو در میان آمد | بت من پرده از میان برداشت | |||||
| چون بدید این تن روان رفته | بنشست و قلم روان برداشت | |||||
| از تنم رسم آن کمر برزد | وز دلم نسخهی دهان برداشت | |||||
| جان و جانان چو هر دو دوست شدند | تن آشفته دل ز جان برداشت | |||||
| بر گرفت از لبش به زور و بزر | همه کامی که میتوان برداشت | |||||
| اوحدی را چو زور و زر کم بود | دست زاری بر آسمان برداشت | |||||