اوحدی مراغهای (غزلیات)/دل من فتنه شد بر یار دیگر
ظاهر
| دل من فتنه شد بر یار دیگر | چه خواهی کردن، ای دل، بار دیگر؟ | |||||
| ندیدم در تو چندان کاردانی | که اندر پیش گیری کار دیگر | |||||
| بهل، تا بر سرما پاره گردد | به نام نیک یک دستار دیگر | |||||
| ازان زاری نه بیزاری، همانا | که از نو مینهی بازار دیگر | |||||
| میانت را نبود آن بند غم بس؟ | که میبندی بدو زنار دیگر | |||||
| چنان زان رخنها نیکت نیامد | که خواهی جستن از دیوار دیگر | |||||
| مرا گویی: کزین یک برخوری تو | چه برخوردم ز پنج و چار دیگر؟ | |||||
| چرا دلدار نو میآزمایی؟ | چو دیدی جور آن دلدار دیگر | |||||
| چو آسانت نشد دشوار، بنشین | چو افتادی درین دشوار دیگر؟ | |||||
| گرین برق آن چنان سوزد، که دیدم | که دارد طاقت دیدار دیگر؟ | |||||
| تو آن افسانه و افسون ندانی | کزین سوراخ گیری مار دیگر | |||||
| مکن دعوی به عشق شاهدان پر | که موقوفی به این اقرار دیگر | |||||
| بهل عشقی که کشتست اوحدی را | بسان اوحدی بسیار دیگر | |||||