اوحدی مراغهای (غزلیات)/دل مست و دیده مست و تن بیقرار مست
ظاهر
| دل مست و دیده مست و تن بیقرار مست | جانی زبون چه چاره کند با سه چار مست؟ | |||||
| تلخست کام ما ز ستیز تو، ای فلک | ما را شبی بر آن لب شیرین گمار، مست | |||||
| یک شب صبح کرده بنالم بر آسمان | با سوز دل ز دست تو، ای روزگار، مست | |||||
| ای باد صبح، راز دل لاله عرضه دار | روزی که باشد آن بت سوسن عذار مست | |||||
| از درد هجر و رنج خمارش خبر دهم | گر در شوم شبی به شبستان یار مست | |||||
| سر در سرش کنم به وفا، گر به خلوتی | در چنگم اوفتد سر زلف نگار، مست | |||||
| لب برنگیرم از لب یار کناره گیر | گر گیرمش به کام دل اندر کنار، مست | |||||
| یکسو نهم رعونت و در پایش اوفتم | روزی اگر ببینمش اندر کنار، مست | |||||
| میخانه هست، از آن چه تفاوت که زاهدان | ما را به خانقاه ندادند بار مست؟ | |||||
| ما را تو پنج بار به مسجد کجا بری؟ | اکنون که میشویم به روزی سه بار مست | |||||
| از ما مدار چشم سلامت، که در جهان | جز بهر کار عشق نیاید به کار مست | |||||
| ای اوحدی، گرت هوس جنگ و فتنه نیست | ما رای به کوی لالهرخان در میآرمست | |||||