اوحدی مراغهای (غزلیات)/دلا، دگر قدم از کوی دوست بازمکش
ظاهر
| دلا، دگر قدم از کوی دوست بازمکش | کنون که قبله گرفتی سر از نماز مکش | |||||
| بر آستانهی معشوق اگر دهندت بار | طواف خانه کن و زحمت حجاز مکش | |||||
| ز ناز کردن او ناله چیست؟ شرمت باد | ترا که گفت: کزو کام جوی و ناز مکش؟ | |||||
| نسیم باد، بده بوی آن نگار و دگر | مرا در آتش اندوه در گداز مکش | |||||
| ز من به حلقهی آن قبلهی طراز بگوی | که: بیش بر رخم از خون دل تراز مکش | |||||
| چو بوسه نمیدهی رخ به عاشقان منمای | چو دانه نیست درین عرصه دام باز مکش | |||||
| ازین سپس که ببینم بخواهمش گفتن | که: پرده بر رخت، ای یار دلنواز مکش | |||||
| کشیدم آن سر زلف دراز را روزی | به طیره گفت که: اوحدی، دراز مکش | |||||
| گرت خزینهی محمود نیست درست طمع | دلیر در شکن طرهی ایاز مکش | |||||