اوحدی مراغهای (غزلیات)/درون خود نپسندم که از تو باز آرم
ظاهر
| درون خود نپسندم که از تو باز آرم | بدین قدر که: تو بیرون کنی به آزارم | |||||
| مرا به عمر خود امید نیم ساعت نیست | به بوی تست شبی گر به روز میآرم | |||||
| حکایت شب هجران و روز تنهایی | زمن بپرس، که شب تا بروز بیدارم | |||||
| ز شهر نیز بدر میروم، که خانهی خلق | خراب میشود از آب چشم خونبارم | |||||
| میان ما و تو جز گرد این وجود نماند | بدان رسید که این گرد نیز نگذارم | |||||
| ز سینه بوی کسی جز تو گر بمن برسد | خراب کرده بهخون دلش بینبارم | |||||
| مرا بلاله طمع بود و گل ز چهرهی تو | گلم نداد، ولی تنگ مینهد خارم | |||||
| اگر تو زهره جبین میخری به بوسه مرا | بخر وگرنه رها کن، که مشتری دارم | |||||
| محبت تو همی ورزم، ای پری، مگذار | که محنت تو بسوزاند اوحدیوارم | |||||