اوحدی مراغهای (غزلیات)/درهجر تو درمان دل خسته ندانم
ظاهر
| درهجر تو درمان دل خسته ندانم | زان پیش که روزی به غمت میگذرانم | |||||
| گفتی که: به وصلم برسی زود، مخور غم | آری، برسم، گر ز غمت زنده بمانم | |||||
| بر من ز دلست این همه، کو قوت پایی؟ | تا دل بتو بگذارم و خود را برهانم | |||||
| جانا، چو به نقد از بر من دل بربودی | همنقد بده بوسه، که من وعده ندانم | |||||
| دیدی که: چو دادم دل خود را بتو آسان | بگذشتی و بگذاشتی از پی نگرانم؟ | |||||
| جان از کف اندوه تو آسان نتوان برد | اینست که از روی تو دوری نتوانم | |||||
| دی با من آسوده دلی دیدی و دینی | امروز نگه کن که: نه اینست و نه آنم | |||||
| ای مسکن من خاک درت، بر من مسکین | بیداد مکن پر، که جوانی و جوانم | |||||
| از پای دلم اوحدی ار دست بدارد | خود را به سر کوی تو روزی برسانم | |||||