اوحدی مراغهای (غزلیات)/حال این پیکر از آن بتگر دانا پرسیم
ظاهر
| حال این پیکر از آن بتگر دانا پرسیم | یا خود از پیش حکیمان توانا پرسیم | |||||
| چه طلسمست درین گنج و چه رسمست او را | یا چه اسمست؟ کسی نیست کزو وا پرسیم | |||||
| راه بسیار درین خانه، ولیکن ما را | راه آن نیست که گوییم سخن، یا پرسیم | |||||
| هر که ما را بشناسد به خدا راه برد | کو شناسنده؟ که از وی سخن ما پرسیم | |||||
| جان مسیحست و صلیبش تن و این معنی را | زود دانیم اگر پیش مسیحا پرسیم | |||||
| سر فرزند درین خانه نشد پیدا، لیک | چون به آن خانه در آییم ز بابا پرسیم | |||||
| روح را پیشتر از آدم و حوا اصلیست | ما نه طفلیم، که از آدم و حوا پرسیم | |||||
| صد هزار اسم فزونست و مسماش یکی | اسم جوییم کنون؟ یا ز مسما پرسیم؟ | |||||
| حال امروز بپرسیم ز داننده به نقد | حال فردا بگذاریم، که فردا پرسیم | |||||
| قطرهای بیش نباشد دو جهان از دریاش | صفت قطره همان به که ز دریا پرسیم | |||||
| اوحدی، رو، تو سخن گوی که مقصود سخن | یک حدیثست و هم از مردم یکتا پرسیم | |||||