اوحدی مراغهای (غزلیات)/تو چیزی دیگری، ور نه بسی خوبان که من دیدم
ظاهر
| تو چیزی دیگری، ور نه بسی خوبان که من دیدم | کسی دیگر نبیند اندر آنرو، آنکه من دیدم | |||||
| نه امکان آنچه من دیدم که در تقریر کس گنجد | ستم چندان که من بردم، بلا چندانکه من دیدم | |||||
| مگو از جنت و رضوان حکایت بیش ازین با من | که حیرانست صد جنت در آن رضوان که من دیدم | |||||
| چو جویم میوهی وصلی ز روی او، خرد گوید: | عجب! گر میوه بتوان چید ازین بستان که من دیدم | |||||
| زهی! در هجر آن جانان عذاب تن که من دارم | زهی! در عشق آن دلبر بلای جان که من دیدم | |||||
| به جان میماند از پاکی لب دلبر که من دارم | به مه میماند از خوبی رخ جانان که من دیدم | |||||
| مبند، ای اوحدی، زنهار! در پویند آن مه دل | که نقصان زود خواهد یافت آن پیمان که من دیدم | |||||