اوحدی مراغهای (غزلیات)/تا قلندر نشوی راه نیابی به نجات
ظاهر
| تا قلندر نشوی راه نیابی به نجات | در سیاهی شو، اگر میطلبی آب حیات | |||||
| موی بتراش و کفن ساز تنت را از موی | تا درین عرصه نگردی تو بهر مویی مات | |||||
| به یلک هر دو جهان را یله کن، تا چو یلان | نام مردیت برآید ز میان عرصات | |||||
| کفش و دستار بینداز و تهی کن سر و پای | تا چو ایشان همه تن گردی اندر حرکات | |||||
| این گروهند همه ترک عرض کرده و باز | همچو جوهر شده از نور یقین زنده به ذات | |||||
| زندگی گر صفت روز و شب ایشانست | زندگان دگر، انصاف، رمیماند و رفات | |||||
| نیست جز صدق دلیل ره ایشان به خدای | گر کسی را به ازین هست دلیلی، قل: هات | |||||
| اوحدی، رو مددی جوی ز خاک درشان | تا گرفتار نگردی به هوا چون ذرات | |||||