اوحدی مراغهای (غزلیات)/تا بر دوست بار نتوان یافت
ظاهر
| تا بر دوست بار نتوان یافت | دل بر ما قرار نتوان یافت | |||||
| تا نیاید نگار ما در کار | کار ما چون نگار نتوان یافت | |||||
| بیدهان و لب چو شکر او | عاشقان را شکار نتوان یافت | |||||
| گر بپرسیدنم نهد گامی | جز دل و جان نثار نتوان یافت | |||||
| به جز اندر دهان و جز لب او | زندگانی دوبار نتوان یافت | |||||
| در جهان از شمار شوخی او | تا به روز شمار نتوان یافت | |||||
| بر وفا دل منه، که خوبان را | به وفا استوار نتوان یافت | |||||
| اوحدی، کار عشق کن، که به نقد | به ازین هیچ کار نتوان یافت | |||||
| پایدار، ار بگیردت غم عشق | عشق بیگیر ودار نتوان یافت | |||||