اوحدی مراغهای (غزلیات)/بر در میخانه این غلغل و آن طنطنه
ظاهر
| بر در میخانه این غلغل و آن طنطنه | چیست؟ بیاور چراغ، پیش نه آتشزنه | |||||
| گر ز حریفان ماست، با دل یک رنگ و راست | همچو منش مست کن، رود بر طل و منه | |||||
| ور ز بزرگان دهر باشد و گرگان شهر | خاک نیرزد بهل، با همه کوچ و بنه | |||||
| از الف و از نقط درشکن این یک ورق | صدر نداند گرفت، جز الف یک تنه | |||||
| کژ مکژ این گروه راه به جایی نبرد | تا که در افتادشان در مکن و کن کنه | |||||
| بسر ندارند و یمن، با خود از آن ساختند | بهر خلاف و جدل میسره و میمنه | |||||
| ای که به حیله گری دم دهی و داد نه | رو، سخن از حال گوی، چند ز حول و سنه؟ | |||||
| گر دلت آلوده شد، بر در میخانه آی | کز پیپالود نیست میکنه در میکنه | |||||
| زانکه روایت گری، گر نروی راه او | بس که ببینی عنا از پی این عنعنه | |||||
| خواجه به خواب اندرست، یا به شراب اندرست | ورنه مذن نخفت دوش بر آن میذنه | |||||
| آینهی حق تویی، از در معنی، ولی | از نم ناموس و نام تیره شدست آینه | |||||
| بس که به دود هوس خانه سیه کردهای | هیچ ندانست تافت نور در آن روزنه | |||||
| هست تفاوت به قدر، ار چه به قدرت کند | شیشه گنی آفتاب، شاش تنی بوزنه | |||||
| با همه دستان، بسی بر سر ما بگذرد | از روش چرخ زال بهمن و بهمنجنه | |||||
| از نفس اوحدی گوهر ایمان طلب | چون گهر احمدی از صدف آمنه | |||||