اوحدی مراغهای (غزلیات)/با یار بیوفا نتوان گفت حال خویش
ظاهر
| با یار بیوفا نتوان گفت حال خویش | آن به که دم فرو کشم از قیل و قال خویش | |||||
| من شرح حال خویش ندانم که چیست خود؟ | زیرا که یک دمم نگذارد به حال خویش | |||||
| آنرا که هست طالع ازین کار، گو: بکوش | ما را نبود بخت و گرفتیم فال خویش | |||||
| ای دل، نگفتمت که: مخواه از لبش مراد؟ | دیدی که: چون شکسته شدی از سال خویش؟ | |||||
| ای بیوفا، ز عشق منت گر خبر شود | دانم که شرمسار شوی از فعال خویش | |||||
| چندان مرو، که من به تامل ز راه فکر | نقش تو استوار کنم در خیال خویش | |||||
| جد ترا، اگر ز جمالت خبر شود | ای بس درودها که فرستد به آل خویش! | |||||
| ما را به خویش خوان و بر خویش بارده | باشد که بعد ازین برهیم از ضلال خویش | |||||
| ای اوحدی، مقیم سر کوی یار باش | گر در سرای دوست نیابی مجال خویش | |||||