اوحدی مراغهای (غزلیات)/با چنان شیوه و شیرینی و دلبندی و شنگی
ظاهر
| با چنان شیوه و شیرینی و دلبندی و شنگی | نتوان دل به تو دادن، که به جوری و به جنگی | |||||
| آهوی چشم تو، ای ترک کمربند کمانکش | دل شیران بیابان برباید ز پلنگی | |||||
| چون سبکدل نشوم در کف چنگ تو؟ که روزی | در نیاری ز جفا با من بیدل سرسنگی | |||||
| هر دمت رای کسی باشد و اندیشهی جایی | من ندانم که تو خود بر چه طریقی و چه ینگی | |||||
| سپر انداختهام پیش جفا و ستم تو | که به ابرو چو کمانی و به بالا چو خدنگی | |||||
| از تو امید چه دارم؟ که به یک عهد نپایی | با تو همراه چه باشم؟ که به یک بوسه بلنگی | |||||
| آن چنان خوی بد و طبع ستمگر که تو داری | به ز ما مرد نیابی، که صبوریم و درنگی | |||||
| نشوم با تو چو سوسن دو زبان گر تو نباشی | باز چون گل به دورویی و چو نرگس به دو رنگی | |||||
| بس که چون چنگ به ناکام به نالم ز غم تو | کام دل گر ز تو اکنون بستانم، که به چنگی | |||||
| گر نداری چو ملک طبع مخالف بچه معنی | اوحدی با تو چو شهدست و تو با او چو شرنگی | |||||