اوحدی مراغهای (غزلیات)/با من از شادی وصل تو اثر چیزی نیست
ظاهر
| با من از شادی وصل تو اثر چیزی نیست | دل ریشست و تن زار و دگر چیزی نیست | |||||
| دل من بردی و گویی که: ندانم که کجاست؟ | از سر زلف سیاه تو به در چیزی نیست | |||||
| سینه را ساخته بودم سپر تیر غمت | دل نهادم به جراحت، که سپر چیزی نیست | |||||
| بدو چشمت که: مرابیتو به شبهای دراز | تا دم صبح بجز آه سحر چیزی نیست | |||||
| گفتهای: درد ترا نیست نشانی پیدا | اشک چون سیم ببین، روی چو زر چیزی نیست | |||||
| آبرویی نبود پیش تو من بعد مرا | که برین چهره بجز خون جگر چیزی نیست | |||||
| دیگران را همه اسبابی و مالی باشد | اوحدی را بجزین دیدهی تر چیزی نیست | |||||