اوحدی مراغهای (غزلیات)/با این چنین بلایی، بعد از چنان عذابی
ظاهر
| با این چنین بلایی، بعد از چنان عذابی | راضی شدم که: بینم روی ترا به خوابی | |||||
| صد نامه مشق کردم در شرح مهربانی | نادیده از تو هرگز یک نامه را جوابی | |||||
| هر گه که بر در تو من آب روی جویم | خون مرا بریزی بر خاک در چو آبی | |||||
| اندر غم تو رازم رمزی دو بود و اکنون | هر حرف از آن شکایت فصلی شدست و بابی | |||||
| جز سر صورت تو چیزی دگر ندارم | مقصود هر حدیثی، مضمون هر کتابی | |||||
| چندان نمک لبت را در پسته بسته آخر | کی بینمک بماند بر آتشت کبابی؟ | |||||
| در غیرتیم لیکن مقدور نیست کس را | با چشم چون تو شوخی آغاز احتسابی | |||||
| یک تن کجا تواند؟پوشید از نظرها | روی ترا، که این جا شهریست و آفتابی | |||||
| در غصه اوحدی را موقوف چند داری؟ | یا کشتن خطایی، یا گفتن صوابی | |||||