اوحدی مراغهای (غزلیات)/باشد آن روز که گویم به تو راز دل خویش؟
ظاهر
| باشد آن روز که گویم به تو راز دل خویش؟ | یا کنم بر تو بیان شرح نیاز دل خویش؟ | |||||
| دوستی کو و مجالی؟ که برو عرضه کنم | قصهی درد و غم دور و دراز دل خویش | |||||
| چشم بربستم و از دیده و دل دور نهای | چون ببندم به حیل دیدهی باز دل خویش؟ | |||||
| گر شبی پیش خودم بار دهی بیاغیار | بر تو خوانم همه تحقیق و مجاز دل خویش | |||||
| از سر عربده برخیز و بر من بنشین | تا زمانی بنشانم بتو آز دل خویش | |||||
| کس چه داند که چه بر سینهی من میگذرد؟ | من شناسم اثر گرم و گداز دل خویش | |||||
| اوحدی تا روش قامت زیبای تو دید | جز به سوی تو ندیدست نیاز دل خویش | |||||